بم
خانه ام لرزید... دلم لرزید...نخل ها تا توانستند لرزیدند...
خانه ها ...كوچه ها... ديوارها...بامهاي كاهگليه شهر بم...
زيرشان مدفون شده ...يادها...نامها...عشقها...آرزوهاي محال...
كودكي نالان ز درد هجر مادر ...تشنه شيراست او؟! ...
نه نيست، او مهر ميخواهد...مهر مادر...
خانواده،كس و كارش همه...زيرآواره شب بم مانده اند...
منتظر مانده كه تا دستي...بگيرد دست او را...
تا بسازد خاطراتش را...تا بسازد باز فرداهاي بم را...
((تنهای دیوانه)) 
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۳۸۵ ساعت ۷:۲۹ ب.ظ توسط تنهای دیوانه
|