کمکم کن...
دلم گرفته بود گفتم بیام یه خورده بنویسم شاید دلم باز شه
نمیدو نم از کجای این دلتنگی تنهای دیوونه براتون بگم ....یه دونه شعر که از خودمه شاید یکی از بی شمار دردهایه
یه قلب دیوونه تنها باشه !!!
کمکم کن مادر...
خواهرم هیچ زمان دیده به دنیا نگشود
و برادرهایم ...
همه را گرگ درید؟
خواهرت هند جگرخوار
و شاید بدتر
دخترش، دختر جادوگرغرب
و عمویم به رضا خان ماند
دائیم دیو سپید
عمه ام قطام است
و از اینها بدتر
این چه قومیست که تنبیه دل است ؟
کمکم کن مادر ...
به خدا این شبها تا سحر عشق تو را می بافم
بعضی اوقات تو را می بوسم
بعضی اوقات تو را می گریم
آخرش هم ز تبت می خوابم
آخری ها تو چه کاووس شدی
پری رویاها !
کمکم کن مادر ...
و خودت می دانی
که در این غلغله در جا زده ام
دکترم گفته که من می میرم ؟
دو سه سالی دیگر!
و چه زیباست زمانی که سیه می پوشند
خاله و دایی و عمه و کلاغ لب حوض
راستی مرگ مرا هیچ سیه می پوشی ؟
هان مهم نیست
خودم می دانم
ای دلت خانه عشق،
عشق پاکت کفنم،
فرصتی باقی نیست ، کمکم کن مادر ...
کمکم کن که زیادت نبرم ...؟!!!
اینم از شعر منه دیوونه تنها